«مولا جان» برای غم دل روزهای آخر

یه هفته دیگه برای آموزش خدمت سربازی به یزد میرم، حس این رو نداشتم که تو وبلاگ چیزی بنویسم. یه زمانی تعداد کامنتها و شمارنده بازدیدکندگان برام خیلی مهم بود اما این روزا هیچ حسی به این دو تا عدد ندارم. انگار عادت کردم که یه کاری رو انجام بدم و بعدا پشیمون بشم و یکی از اون کارا هم نوشتن ترانه چله عشق بود به همین خاطر هم این ترانه رو اصلا دوس ندارم مثل یه بچه ناخلف می مونه که نباید متولد میشد نمیدونم شاید باید دوسش داشته باشم چون دیوونگی زد به سرم و اونو نوشتم ولی باور کنید تو این بیست و چهار سال هیچوقت به کسی کینه‌ای نداشتم و نمیخوام هم داشته باشم آخه ناسلامتی مولای من علی هست مولایی که حتی نسبت به قاتلش کینه‌ای نداشت و من چرا باید داشته باشم به همین خاطر از مولا علی معذرت میخوام که شیعه خوبی براش نبودم و نباید حتی یه لحظه نیز کینه راهی به قلبم پیدا می کرد نباید عشقم رو و حتی احساسم رو به تمسخر می گرفتم میخواستم «چله عشق» رو پاک کنم اما نگهش داشتم تا از این به بعد یادم نره کی هستم و چه ادعایی دارم.

این روزا روزای عجیبی برام هستن یه جورایی شهر و آدماش برام غریبه شدن یه جورایی وحشتناک احساس تنهایی می کنم اما یه چیزایی بوده که بدجوری غریبی‌مو بیشتر می کنه و اونم قرآن و نهج البلاغه هستند و اینکه دیوونگی زده به سرم و برای غم مولا و واسه دلتنگی خودم این روزا فقط گیتار میزنم نمیدونم چرا حس می کنم اینروزا خدا زیادی بهم نزدیکه و زیادی بهم لطف داره پنج شنبه دم غروب با بچه ها از گردش و خیابون گردی بر می گشتیم که گفتیم یه سر به بند بزنیم (بند یه تفرجگاهی هست که بیرون از شهر ارومیه قرار داره) رفتیم تا خود سد شهرچایی موقع برگشتن ویرم گرفت که با یکی از بچه ها کورس بذارم تو یه پیچ یهو دیدم که کناره خاکی جاده ماشین رو به طرف خودش کشید و تا ته دره رفتن فقط نیم متر فاصله داشتیم بچه ها همشون ترسیده بودن و من راننده که دیوونگی گل کرده بود و تو شب ضربت خوردن مولا داشتم قاه قاه می خندیدم و یادم اومد که خدا خیلی دوسم داره اونقدر که از مردن ذره ای نترسیدم خوشحالم که تو زندگی به اینجا رسیدم. به این همه مولا مولا کردن و خدا خدا کردنم نگاه نکنید من تو مسلمونی زیاد تو قید و بند نماز و عبادت نیستم اما واسه روزه و ماه رمضون خیلی حساسم ولی همیشه میگم دو رکعت نماز از سر نیاز و خلوص به یه عمر نماز و عبادت از سر ناچاری می ارزه همیشه خدا رو به یاد دارم و این مهمتر از هر چیز دیگه ای هست. نگین که چرا تو این شعر از گیتار و این جور چیزا نوشتم واسه اینکه من با اینا به خدا نزدیکترم نه با مهر و تسبیح.

 

مولا جان

 

شب، شب گریه و ماتم

دل سوخته و وامانده ام

در عشق مولایم علی

از این دنیا جا مانده ام

 

ای رویای بی قراری

می سوزم از غمت هر روز

ای پناه دلتنگی هام

در سوزت مونده ام هنوز

 

یا مولا برس  به دادم

که از نفس افتاده ام

یا مولا دستم را بگیر

که در قفس افتاده ام

 

مولا بگو چاهت کجاست

بگو تا باز آرام گیرم

بی همزبانم و بی یار

تا از نفست کام گیرم

 

در سر کویت بر دارم

هر شب به عشقت بیدارم

در آسمان حرمت

مثل زخمه‌ی گیتارم

 

می نوازم و می گریم

باز می چرخم و می رقصم

تو ضرباهنگ دف و عود

می خوانم و نمی ترسم

 

«اکبر یارمحمدی»

 

این روزا بد جوری با تعدادی از نیایشهای معلم شهیدم دکتر شریعتی حال می کنم و دوس دارم. امروز اونارو بیارم یه ترانه ای تو ذهنم بود که از جمله «علی تنهاست» از دکتر شریعتی الهام گرفته بودم ولی وقتی شروع به نوشتن کردم دیدم که «مولاجان» متولد شد و اون ترانه در پس ذهن آشفته ام گم شد چون شاید الان وقت تولدش نبود و خیلی دوس داشتم که با تنهایی علی ترانه ای می نوشتم ولی هر چی زور زدم حتی نتونستم یه کلمه بنویسم ولی مولا جان رو در کمتر از ده دقیقه همین طور یه ریز نوشتم و اصلا ویرایشش هم نکردم و نمیدونم چقدر از لحاظ وزن و قایفه درست هست ولی اینو خوب می دونم که این احساس این روزای من هست و این احساس رو خیلی دوس دارم.

 

خدایا؛ عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار.

خدایا؛ به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن.

خدایا؛ شهرت، منی را که:«می خواهم باشم»، قربانی منی که:«میخواهند باشم» نکند.

خدایا؛ به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم. بگذار تا آنرا من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می داری.

خدایا؛ «چگونه زیستن» را تو به من بیاموز، «چگونه مردن» را خود خواهم آموخت.

خدایا؛ خودخواهی را چنان در من بکش یا چندان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا؛ مرا در ایمان «اطاعت مطلق» بخش تا در جهان «عصیان مطلق» باشم.

خدایا؛ مرا از این فاجعه پلید «مصلحت پرستی» که چون همه گیر شده، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده که از فرط عمومیتش، هر که از آن سالم مانده، بیمار می نماید مصون بدار تا؛ «به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم»

خدایا؛ خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.

خدایا؛ بر اراده، دانش، عصیان، بی نیازی، حیرت، لطافت روح، شهامت و تنهایی‌ام بیفزای.

خدایا؛ در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با «نداشتن» و «نخواستن» روئین تن کن.

 

بهرحال اگه امروز غمین بودم ببخشید که حالی غیر از این ندارم.

 در ضمن ایام شهادت مولا رو به همگی دوستان تسلیت میگم.

 

در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی/ اکبر یارمحمدی