هنوز به تو امیدوارم ای همیشه باورم

از همه دوستانی که واسه نوشته قبلیم کامنت گذاشته بودند و تائید نکردم معذرت میخوام. سوگند همیشه بهم میگه وقتی عصبانی هستی چیزی تو وبلاگ ننویس و پریروز واقعا عصبانی بودم و نباید اون طوری حرف می زدم.

تصمیم گرفتم ظاهر وبلاگ رو عوض کنم حس میکنم برای خواننده ها و بیننده ها خسته کننده شده بود به همین خاطر اینبار از یه ترکیب رنگ و تصویری جدید استفاده کردم. سعی کردم به آبی همچنان وفادار بمونم چون هم خودم و هم سوگند آبی هستیم و اینو خیلی دوس داریم.

دوس داشتم امروز بیشتر از سوگند می گفتم کسی که تو این مدت خیلی هوامو داشته و متاسفانه من زیاد محبتهای اونو ندیدم و بعضی وقتها هم با خل بازیا اونو از دست خودم رنجوندم سوگند بهم یاد داد که با اولین شکست نباید زمین بخورم بلکه باید وایسم و ادامه بدم کمکم کرد تا شاعرتر از قبل بشم.

از این به بعد سعی میکنم بیشتر قدر سوگند عزیزم رو بدونم.

تو قضیه فوت مادربزرگم سوگند به هر طریق ممکنی که می تونست بهم دسترسی داشته باشه و بتونه باهام ارتباط برقرار کنه سعی در تسلی من داشت در حالی که دوستانی که چهار پنج سال تو دانشگاه باهم بودیم و همشهری و رفیق هم بودیم حتی دریغ از یه تسلیت (از بس که ازم بی خبر بودند و احوالم رو می پرسیدند).

شاید تقدیر یا سرنوشت باعث بشه که نتونم کنار سوگند باشم اما میدونم که همیشه یکی هست که دلواپس من هست و چقدر از این بابت خوشبختم.

امروز به دلیل اینکه داشت بارون میومد زیر باران زیاد قدم زدم و متاسفانه الان به شدت سرم درد میکنه و فکر میکنم که بدجوری سرما خوردم اما باران رو همیشه دوست دارم و سوگند میدونه که چرا باران برای من خاطره انگیز هست به حساب شاعری و احساساتی بودنم نزارید ولی به نظرم باران بهترین غسل هست و بهترین وقت برای رسیدن به خدا هست واسه اینکه قطرات باران فقط پاکی و خداوندگاری هست که بر سرت میباره و از این بابت احساس نیکویی دارم.

بهرحال امیدوارم که عصبانیت بی مورد مرا ببخشائید سعی میکنم که تکرار نشه و بیشتر از اینا خودم رو کنترل کنم. من به ندرت عصبانی میشم اما انگار این اخلاق اردیبهشتی هاست که عصبانیتشون وحشتناک هست، البته خیلی هم صبور و شکیبا هستند.

امیدوارم که در پناه حق عاشق و آبی و سرفراز باشید/ یا علی