شرم ارگ «به یاد زلزله بم»

پنج سال پیش یک روز جمعه که از خواب بیدار شدیم از ظهر شبکه خبر تصاویر دلخراشی را نشان میداد. آن موقعها تازه تارنه را کشف کرده بودم و یک ریز اشک ریختم و نوشتم. هیچوقت این ترانه را ویرایش نکردم تا بماند. تا خاطرش برای همیشه در وجودم زنده باشد که روزگاری با اشک ترانه نوشتم. این ترانه بی وزن تقدیم به همه هموطنانی که زیر آوار ماندند و رفتند. 

راستی ایرج بسطامی چه ساکت و آرام رفت «گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد/ خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد/...»  

روحشان شاد و یادشان گرامی باد. 

 

شرم ارگ

چه شبـــــی بود شب مرگ بم

چه محکم ایستاده بودی ارگ بم

رقص بــرگ نخلا رو می دیدی

خنده بچه هارو می شنیدی

دخترکی با عروسکش توی خواب

نشد که فردا ببینه رنگ آفتاب

شده بود سپــیده دم وقت اذون

یهو دیدی خونه ها شدن لرزون

بزرگ و کـــــوچیک پــیر و جوون

 گرد و غبار بود می رفت آسمون

صدا صدای ناله و شیون وآه

 هم ولایتیات شدن بی پناه

پدری با کمر شکسته ز داغ فرزند

قامتش شکست بـدون هیچ لبخند

آره شکستی نشد ببینی  گریه هارو

نتونستی تحمل کنی داغ  مـــادرا رو

دخترکی با کفش پاره میون خرابـه ها

شرمگین شدی از چشم گریون بچه ها