عاشورای خاطره

دیروز و  امروز خوشبختی محض را حس کردم. با اینکه تصمیم گرفته بودم ادامه فیلم مستند سال قبلم را بسازم اما دلم نیامد این حال خوشم را با لانگ شات و کلوزآپ و لنز و میکروفون خراب کنم. حال غریبی داشتم. دیروز صبح بر مزار بابابزرگ و عموم نعمت و مامان بزرگ بودیم و سر ظهر هم رفتیم جمال‌آباد از آنجا هم به سلماس رفتیم. امروز هم که همش در جمال‌آباد و قوشچی گذشت.

دیروز با دیدن کوچه‌ای که زمانی خانه‌ام پدری بود کل خاطرات کودکیم زنده شد. همان کوچه خاکی با خانه‌های کاگلی. لذت اینکه فهمیدم نام خانوادگیم از روی اسم پدربزرگ مادری بابابزرگ نشئت گرفته برایم دلنشین بود.

دیروز فرصتی داشتم تا غروب تاسوعا را از زادگاه ببینم. خیلی دلم میخواست که عکسهای بیشتری می‌گرفتم اما اینقدر سرم گرم نوستالژی و غرق در عزای حسینی بودم که یادم می‌رفت باید عکسی هم بگیرم.

چرا دروغ بگویم امروز به هر بهانه‌ای اشکم جاری بود و چقدر خوب بود که داخل ماشین نشسته بودم و با هر یا حسینی دلم هوایی می‌شد.

امسال زیاد تو جو صداهای محرم نبودم اما صدای یک مداح قدیمی و همولایتی که بعد از سالها برای نوحه خواندن به جمال‌آباد آمده بود بدجوری دلم را هوایی می‌کرد. صدایی که خاطره دوران کودکیم بود و حالا بعد از سالها دوباره گوشم را نوازش می‌داد. با اینکه چند روز گذشته اصلا حالم خوب نبود و به شدت روحیه‌ام را باخته بودم و هنوز هم درگیر خودم هستم اما امروز را طور دیگری سپری کردم عاشقانه آنگونه که میخواستم سپری کردم. به قول رفیقی انگار سفری در پیش دارم که اینگونه همه خاطراتم در برم گرفته‌اند.

 

موقعیت جمال آباد!!! 

 

غروب تاسوعا 

 

کوچه خاطره ها 

 

عاشورا 87 

 

عاشورا 87 

 

عاشورا 87