قرار بود این نوشته رو یک ماه پیش اینجا قرار بدهم در همین صفحه چرکنویس بلاگ اسکای ذخیره اش کرده بودم تا به موقع اینجا قرار دهم. اما دلم نمیومد زودتر این کار رو بکنم تا اینکه این روزها که خونه به دوش و چمدان به دستم دیدم بهترین فرصت است تا چند صباحی که نیستم (البته بشنوید و باور نکنید هر جا باشم اولین چیزی که میتونم خوب پیدا کنم اینترنت است) این بهترین بهونه برای بودن است. این روزها روزهای جالبی دارم از طرفی از خیلی چیزها دل کندم. از رفاقتها و دلبستگی های گذشته، از بهانه دوست داشتن جدیدم، از شیطنتهای خاص خودم اما از یک چیزی هنوز دل نکندم و آن هم بودن خودم و غرورم است. همین دو روز پیش کسی برام نامه ای داد که دگرگونم کرد و دیدم که چقدر برای بزرگ شدن راه دارم. خوشحالم زود بیدار شدم اما نمیدانم چرا میخواستم کسی دیگری را در حساب بچگیام آلوده کنم و خوشحالم که هنوز چنین نشده است. این روزها عزیز شده بودم اما دیدم که نباید بشه. پس تا اطلاع ثانوی این هم قدغن. نمیدونم چرا بعد از مدتها رو به ترانه آوردم و فکر نمیکردم وضعم اینقدر خراب باشه، اعتراف میکنم اون جوون پر شر و شور قبلی نیستم خیلی سخت گیر شدم راحت مثل گذشته نمینویسم این یه تیکه را ده بار خوندم با گیتار زدم و باز خوندم تا ایراداتش رو پیدا کنم نمیدونم چرا این ترانه تر و تازه رو خیلی بیشتر از بقیه ترانه هام دوس دارم شاید واسه خاطر این است که حکایت خودم است. تو این ترانه مخاطب خودم بودم رو به آئینه وایستاده بودم و یکی رو دیدم فکر کردم خیلی آشناست سالهاست که دیدمش اما نمیشناختمش دارم یواش یواش می شناسمش یه پسر بچه شیطون که هر سال بزرگتر میشه باز بچه تر میشه نمیخواد قبول کنه که بزرگ شده باید به فکر مسئولیت باشه هنوز نمیخواد باور کنه دیگه یه پسر بچه پنج شش ساله نیست که بخواد تو باغ و مزرعه شیطنت کنه آره من و این پسر بچه تنهائیم و داریم بهم عادت میکنیم ولی این پسر بچه خیلی دوست داشتنی است حداقل که من خیلی دوسش دارم بخصوص وقتی لج میکنه قیافه اش دیدنی میشه. «تنهائی» حکایت خودم است حکایت همیشه دیر رسیدنم هاست. به قول آقای علی حاتمی در سوته دلان «همیشه عمر دیر رسیدیم»
تنهایی همیشه به خواستنت دویده ام ولی به ندیدنت رسیده ام تو بازی چرخ و فلک داغت رو روی دوش زخمیم کشیده ام
میدونی سهم من از همه سوختن یه دل سوخته بود به جرم لب دوختن اما تو رفتی و خوشی به همرات من موندم و این تنهایی شب شکن
وای، همیشه عمر دیر رسیده ام واسه رهائی، اسیر رسیده ام اسمتُ فریاد زدم ولی چه دور ببین به نگات چه دیر رسیده ام
بذار بگم، آخر مصیبتم واسه گریه روضه خونی ندارم گوشه تنهایی و منِ خسته واسه موندن دیگه جونی ندارم
ببین همیشه عمر دویده ام ولی به نرسیدن رسیده ام رو به همین قبله محمدی از خودِ عاشقم دل بریده ام «اکبر یارمحمدی»
راستی جایی که قراره باشم شنیدم خیلی خوش آب و هواست دوست دارم زودتر مستقر شوم تا ببینم چه حالی دارد. راستی در مورد دانلودها هم عجله نکنید من تقریبا تمامی آلبومهای آقای زمان را آپلود کردم و فقط منتظرم تا سر فرصت برای دانلود در اختیار دوستان قرار دهم.
|