
گریه نکن وقتی که می رفتم نگات نکردم گفتم شاید دوباره برمی گردم تلخی غربتُ به جون خریدم کاش این رفتنُ باور نمی کردم
حالا که تنهائیمو رج می زنم عهدی رو که با تو بستم میشکنم با تو بودن که برام محال شده باید که از رنگ چشات دل بکنم
تنهائی رسم روزگارم شده توی غربت تنها غمخوارم شده واسه ترانه های منِ غریب باز آهنگ خوش گیتارم شده
پشت سر مسافر گریه نکن عزیزم رفتن تقدیر من شده اشکاتُ پای غرورم نریز چشم شور فلک اسیر من شده
باور بکن غم غصه عمریه شادی رو از دلم فراری کرده تو اسیر این دل داغون نشو آخه رفته، دیگه برنمیگرده
پشت سر منِ تنها گریه نکن عمریه من و تنهائی هم مسیریم آرزومه تو دیگه تنها نباشی حیف نمیشه پیش هم آروم بگیریم «اکبر یارمحمدی»
خیلی وقته که از ترانه دور بودم خیلی از کسانی که در ترانه هایم زنده شدند روزگاری از کنارم رفتند این ترانه هم دو ماه پیش تو اتوبوس نوشته بودم و تصمیم نداشتم که منتشرش کنم شاید به وقتش اما امروز دیدم بهتره اینم مثل خیلی از ترانه هایی که متولد شدند و کسی ندیدش بذار دیده بشه ترانه خوبیه با اینکه تو این مدت چند بار واژه هایش را عوض کردم اما بدون شک شبیه ترین ترانه به خودم است و میدانم که خودم جزو این ترانه ام. این روزها آرامم و این بیشتر از بقیه خودم را نگران میکنه به دلیل اینکه میدانم پشت این ظاهر آرام و متین چه طوفانی خوابیده و فقط منتظره یه فرصته تا وزش کنه. این روزا کسانی رو می بینم که بیشتر از همیشه به سادگیم لعنت می فرستم و میگم چرا من حسود نیستم یا نمیتونم از کسی متنفر باشم اما متاسفانه چه زود تو دادگاه دیگران به جرم نکرده محکوم میشم و نمیتونم از خودم دفاع کنم با اینکه از خود دفاع کردن رو کار افراد ضعیف میدونم اما از محکوم شدنم می ترسم می ترسم دوباره همین روند تکرار بشه و من نتونم کاری انجام بدم. زندگی رو سخت نمیگیرم اما این ترانه برایم عقده اینو آورده که هیشکی نبوده پشت سرم گریه بکنه چون قبلش تو دادگاهش محکوم شدم و یه اعدامی هم نیازی به دلسوزی و اشک نداره و این درد بزرگیه. تا روزی که محرمی و سنگ صبور تحملت می کنند اما تا وقتی که حافظه ات به یاریت میاد محکوم میشم و این برام سخته با اینکه سعی میکنم که بشنوم و فراموش کنم اما نمیشه. بخصوص این روزها که جا و مکانم جایی بود تا رو بعضی از نقاط ضعف اخلاقیم سرپوش بذارم. دیگه زیاد دغدغه ازدواج و بچه رو ندارم. دروغ چرا هنوز نتونستم به این سوال جواب بدم «که برای چی ازدواج میکنم؟» برای پول، عشق، ارضای حس مرد شدن، رفع نیاز جنسی و .... نمیدونم جوابی برای این سوال ندارم و اینو خوب میدونم برای پسری در سن و سال من این ضعف بزرگیه اما چه کنم که من مثل بقیه نیستم و نمیتونم مث بقیه فکر کنم. همیشه عشق بچه داشتم اما الان به جایی رسیدم میگم که واسه چی؟ مثلا پدر شدم چی بشه، رو بچه حساس بودم اما اگه یه وقت هیچوقت صاحب بچه نشم چی؟ درست مثل بقیه چیزهایی که میخواستم و بهشون نرسیدم اینم مثل اونا پس نباید غصه اش رو بخورم. هنوز دغدغه هایی دارم که نمیتونم به زبون بیارم و به قول دکتر سرمایه های یه دل حرفهایی است که برای نگفتن دارد حرفهایی که فقط به خود خدا میشه گفت و چه سخته از آدم انتظار شنیدن حرفی رو داشته باشن که بهش ایمان نداری و باید برخلاف میل و خواسته ات گام برداری که محکوم به فنا نشی اما من این گونه نیستم ترجیح میدم فنا بشم و داغون اما خودم باشم و حرف خودم به کرسی بشینه. یه دختری بهم گفت میدونی چرا تو غیر قابل تحملی؟ گفتم نه، گفت برای اینه که تو آروم و خوب به نظر می رسی اما وقتی نزدیک میشی و صمیمی ، وحشی و بی پرده همه چی رو می دری و چیزی برای ادامه نمیذاری بمونه و این برای دخترا خوشایند نیست. البته الان خودم معتقدم این رفتارم برای هیشکی چه پسرا و چه دخترا خوشایند نیست اما من همینم که هستم اگه کسی نمیخواد خب نخواد زوری که نیست. تازه از بعد اجتماعی هم یه جورایی خار چشم برادران ارزشی و به اصلاح اصولگرای این محیط سایبرم با اینکه ماهها از هر گونه اظهار نظر در مورد مسائل جامعه خودداری کردم اما عده ای از این مجاهدین با اسامی مستعار از نهادهای نظامی کامنت میذارن تا حالمو بگیرن که هیچ کدومش رو به هیچ جام حساب نکردم. به قول اخوان ثالث :«لحظه دیدار نزدیک است» خواهیم دید که آخرش قصه به کجا ختم میشه. |