
اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید دارم امید بر این اشک چو باران که دگر برق دولت که برفت از نظرم بازآید آن که تاج سر من خاک کف پایش بود از خدا میطلبم تا به سرم بازآید خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید گر نثار قدم یار گرامی نکنم گوهر جان به چه کار دگرم بازآید کوس نودولتی از بام سعادت بزنم گر ببینم که مه نوسفرم بازآید مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ همتی تا به سلامت ز درم بازآید
حضرت حافظ
انگار حضرت حافظ هم با من سر شوخی داره این غزل رو دیروز که رسیدم به خونه حضرت حافظ بهم داده است. نیمدونم چی بگم شاید زیادی به هر چیزی بدبینانه نگاه میکنم. این روزها یه حادثه ای باعث شد بیشتر به این باور برسم که از یک اتفاق خوب و خوش نباید زیاد خوشحال شد چون شادی برایم دوومی نداره و این رو به عینه کسی که باور نداشت و فکر میکرد توهم خودم است دید و ولی مطمئنم که باز قانع نشد. این روزها وقتی بعضیا میگن بزرگ شدی برایم خوشایند نیست دیوونگی و بچگی و خامی رو بیشتر از این پخته ای دوس دارم چون هر چی بزرگتر میشیم مجبور بیشتر دروغ بگیم و دروغتر از قبل بشیم و من از این وضعیت خوشایند نیستم. از آدمهایی که خودشون گم شدند و سعی میکنند راهنمای بقیه باشند حالم بهم میخوره به همین خاطر به کسی توصیه و پندی نمیگم و نخواهم گفت که همین گمگشتگی خودم رو بیشتر دوس دارم. از روزی که خونه ام با ماشین این ور و اون ور میرم و چقدر صدای جیپسی کینگز حال میده وای از این همه گیتار نوازی و گیتار شنیدن خسته نمیشوم. حیف که دسته گیتارم ترک ورداشته و دوس ندارم صداش رو دربیارم از طرفی هم نمیخوام یه گیتار ارزون قیمت بگیرم با این همه دل کندن از این گیتار که هفت ساله همدم تنهائیم شده خیلی برام سخته و بعید میدونم کسی بتونه جاش رو برام بگیرم به قول دوستی بهتره با همین گیتار ازدواج کنم چون هیچ دختری آدمی نق نق و غر زن و دمدمی مزاج و مجنون مثل من رو نمیتونه طاقت بیاره. وای از همه اینا گذشته کلی شکلات و شیرینی خوردم و مامانم هم چیزی نمیگه خب بعد از چهل روز اومدم پیشش و زود میرم و دیگه حسابی بهم خوش میگذره و دیگه زیاد چیزی بهم نمیگه. تازه از خوردن دستپخت مامان خسته نمیشم و کلی حال میکنم.
راستی این عکس بالایی هیچ ربطی به این نوشته و بنده و خودم و هیچ کس دیگه ای نداره همین جوری ویرم گرفت که یه چیزی بذارم دیدم اینم چشاش خوشگله و به چشم برادری گفتیم تا ملت هم از دیدن زیبائیها لذت ببرند فقط به چشم خواهری نگاه کنید و بس، این همه گفتم یعنی اینکه عکس تزئینیه و هیچی نداره همین(وای چقدر حرف زدم هلاک شدم) راستی دلم برای طنز نوشتن لک زده، تازه این دوستم داش قیصر رو هم دیدم و کلی صفا کردیم و گفتیم و خندیدیم حالا شاید باز یه چیزهایی برام بنویسه یاد دوران دانشجویی افتادیم که چقدر دخترای ملت رو سرکار میذاشتیم بهرحال بهم کلی انرژی داده که دو تائی باهم طنز نوشتن رو شروع کنیم میخواستم یه جای دیگه بنویسم ولی داش قیصر میگه بی خیال رفیق زخمه ات این همه بازدید کننده داره حیف نیست این کنداکتور رو از دست بدیم منم گفتم حالا کفن مفته تو باید بیفتی بمیری اون در کمال پررویی گفت نه تنها می میرم تازه خودم کفن و دفنش میکنم تا زحمت حضرت عزرائیل کم بشه به قول داش قیصر مخلص کلوم اینکه قراره دوباره ما بطنزیم. |