روزی بر این سرزمین



روزی بر این سرزمین نسیمی سبز خواهد وزید
نسیمی فراخ و خنک
که ذرات نور در آن می‌غلتند
و بیابان سبز خواهد شد
و چشمه خشک خواهد جوشید
و پرندگان سنگ شده پرواز خواهندکرد
و خورشید و ستاره و ماه
از جداول ناشناس رها خواهند شد.

روزی بر این سرزمین
بر تیزه های بی رحم هر سنگ
قلبهای له شده تپیدن آغاز خواهندکرد
و هر رهگذر قلبش را در سینه خود باز خواهد یافت.
روزی بر این سرزمین
شب
زیباترین شب ، خواهد شکفت
و ماه
بر فراز قله دور دست
ساز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کوچک فراموش شده مرا خواهد نواخت
روزی بر این سرزمین .

از تمام اشکهای عالم خیسم
و از تمام فرداهای عالم روشن .


اسماعیل وفا یغمائی

حرفی ندارم بگویم جز اینکه دلم بد جوری گرفته است. این تنها شعری بود که امروز می تونستم زیر لبم زمزمه کنم. خسته و تنها و دلخورم نه از خودم که نمیدونم از کی اما این روزها حالم زیاد خوش نیست. اگر بی حوصله می نویسم به حساب همین حال و احوال خرابم بذارید.