درست سه سال پیش وارد دانشگاه شدم اولش خیال می کردم که میتونم سی چهل تا رفیق بامرام داشته باشم اما بعد از سه سال تازه داره نقابها از چهره ها میفته نمیدونم چرا باید اعتماد میکردم شاید خودم مقصر بودم و همه رو به یه رنگ میدیدم اما زهی خیال باطل که اصلا این جوری نبود کاش یه کم بیشتر دقت میکردم و زیاد اعتماد نمیکردم و الان حتی به چشمای خودمم اعتماد ندارم رفیقی که ادعای مرام و رفاقت میکنه بیشتر از همه بهت نارو میزنه اولش خیال میکردم که دخترا این جوری هستن و هیشوقت بهشون اعتماد نمیکردم و از رابطه و دوست دختر بازی حالم بهم میخورد اما الان به یه جایی رسیدم که پسرا بدتر از دخترا هستن و به هیچ عنوان نمیتونم بهشون زیاد اعتماد کنم شاید از بین پسرا یکی دو نفر باشن که میتونم اعتماد کنم . . به همین خاطر هم دیگه زیاد به کسی اعتماد ندارم لااقل دلم میخواد با کسانی که اینجا هستن بیشتر باشم من حتی زیاد اهل دوز و کلک نیستم و تموم واقعیت رو اونجوری هست که میبینم و سعی نمیکنم که خودم رو پشت نقابی قایم کنم .از وقتی هم که اورکات فیلتر شده دارم دیوونه میشم نمیدونم چرا خیلیا فکر میکنن که تو رفاقت حتما باید سود و منفعتی داشته باشه تا بتونن ادامه اش بدن . من خودم به این مسئله معتقدم که در برابر خوبی که به دیگرون میکنی نباید انتظار داشته باشی که در حقت خوبی کنن اما اگه بدی کنی باید منتظر باشی تا یه روز سرت تلافی کنن . این مسئله ای هست که خودم به عینه دیدم .البته مسئله اصلی من هم کلاسیام هستم و الا خیلی از دوستانم هستن که خیلی باهام خوبن من جمله هادی مرتاض ، حامد خلوصی ، محمدرضا اسکندریون ، مرتضی نوذری ، الشن نیوشا ، مهدی گشاده دل ، علی محمد نیکبخت ، ، سجاد نیکنام ، اینا کسانی هستن که هیچ وقت از دوستی با اونا پشیمون نمیشم یعنی تا الان نشدم . اما از بین همکلاسیام هم فقط میتونم از حسام پاکمهر ، امیر محمدزاده ، سعید رنجبریان ، زاهد خلیلی ، هاتف پوررشیدی رو نام ببرم از بقیه زیاد خیری ندیدم .(از آوردن اسم دخترا معذورم به دلیل اینکه ممکن هست هم برای من و هم برای اونا مشکل ایجاد کنن از بس که آدم کم ظرفیت تو این دانشگاه هست و آماده هستن تا به آدم برچسب بزنن بهر حال منو ببخشید ) یه تعداد از دوستانم تو تهرون هستن من جمله حسین زمان که امسال تابستون باهاشون رفیق شدم و خیلی هم بامرام هستن و به صد تا از کسایی که دور و برم هستن می ارزن . اما یه رفیق فابریک دارم که به دنیا هم عوضش نمیکنم اونم دوست باوفام دکتر امیر جلایی هست که خیلی دوست داشتنیه درست لنگه خودم هست و خیلی هم دوس داشتنی هست . سه تا دوست خوب هم دارم که همشون استادم شدن البته چهار پنج سالی از من بزرگ هستن : مهندس آرش محبی ، مهندس پرویز احمدی مقدم و مهندس عارف مردانی . و از همه دوستانم گفتم اما حیف هست که دوستی به نام دکتر شهیدی نام نبرم کسی که خیلی چیزا از اون یاد گرفتم و همیشه ارادتمندش هستم .این همه از دوستام گفتم تا بگم که دو تا ترانه ای که امروز اینجا نوشتم واسه چی هست البته یه کم بد بینانه به قضیه نگام کردم ولی این جوری بهتر میتونین معنی نارفیق رو بفهمین . راستی تا یادم نرفته اینا دوستای من هستم اما محرم رازم نیستن یعنی حتی زیاد هم منو نمیشناسن تنها کسی که منو خوب میشناسه یه دوست باوفا و مهربون هست که خیلی دوسش دارم اونم کسی نیست غیر از زینب عزیزم کسی که تا بحال خیلی کمکم کرده و اگه اون نبود فکر نکنم الان زنده بودم تا این نوشته هارو واستون بنویسم تو یه نوشته ای مفصل که فقط برای زینب خواهم نوشت قدردان تموم محبتاش میشم و اگه اون نبود من خیلی وقت پیش از این معنی رفاقت در برابرم رنگ میباخت و ازش ممنونم که رفیق تنهائیام شده و خیلی هم دوسش دارم و امیدوارم که این دختر خوب و نازنین به هر آنچه که میخواد برسه و همیشه شاد و خندون باشه .
دل به رفاقت نبند
رفاقتا هم عمرشــون مث حبابی روی آبه
اگه صداقتی هست اونم تو خیال و خوابه
تو این زمونه شرط اول رفاقت ، نـــــامردیه
اون که رفته قبرستون اسمش جوونمردیه
گرد دورنگی رو چهره ها نشسته
برنـده اون که دل به رفیق نبسته
دیگه را نداره به کسی بگم دوست دارم
بـــــرو پی کارت که از تو و رفاقتت بیزارم
هر دوست دارم گفتن یه قیمتی داره
هـر بخششـی یه زمانی منتی داره
دل نبند بــه این رفاقتای دو روزه
نارو بزنه بد جوری دلت میسوزه
بیخودی دلتو خوش نکن بـه این نارفیقان
مـــگه رفیقی مونده تو این دوره و زمان
کنارشون که هستی برات میمیرن و قربونتن
اما پشت سرت خنجــــــر زده و بلای جونتن
خیال میکنی برات دلســــــوز و خاطرخواتن
وقت نیاز میفهمی که استخون لای زخماتن
دل به ایــــن رفاقتا نبند که بدیمن و نا مبارکه
آخر این قصه قسمت تو فقط حسرت و اشکه
بهر حال مواظب دوستانتون باشید تا یه وقت مثل من نارو نخورید و در آخر پشیمون نشید .
بهرحال ببخشید که این دفعه زیادی طولانی شد ولی واقعا یکی از حرفای بود که خیلی دلم میخواست بنویسم و خوشحالم که لااقل یه کم خالی شدم و تونستم اون چیزی که درونم بود رو بگم . |