باید برم


بعضی وقتها دلم برای خودم میسوزد برای کسی که همیشه در محاکمه بوده است و بیشتر این دادگاهها آخر شبی برگزار می شود که متهمش وکیل مدافعی ندارد و مجبور است زیر بار شماتتهای دادستان وجدانش آرام بخوابد.

دلم برای این دل می سوزه دلی که همش بی قراره دلی که فقط میخواد پر بزنه اما نمیدونه کجا. همش داره فرار میکنه نمی دونه از کی و از کجا. یه روز از شهرش میره یه روز دیگه از وطنش مقصدش نمیدونه کجاس فقط همینقدر میدونه که شعر رفتنش رو خیلی وقته سروده و منتظره تا آروم آروم زمزمه کنه.


برو

اگه زخمیم تو درمونم نباش
رو زخم تنم دیگه نمک نپاش

رویای خوابمو، تو تعبیر نکن
دیگه دل زخمیمو اسیر نکن

با تو ام که باز بغض شقایقی
تو لحظه های بی کسی عاشقی

بدون که هنوزم تنهای تنهام
هنوز تو شب نگات چه  بی صدام

بودنمو  باور نکن عزیزم
ترانه مو ازبر نکن عزیزم

من میمیرم تو این شب ناتموم
عزیزم پر بکش از سر این بوم

دل نبند به اونی  که باز مسافره
بی قرار مث  مرغی مهاجره

برو که آسمونم بی ستاره اس
شاهزاده تو چه بی سواره اش


این شعری که واسه هجرتش سروده و دلش براش تنگ میشه وقتی خودش میره. چه دل بی رحمی دارم که اینقدر راحت می سوزونه و آروم و بی صدا میره و صداش در نمیاد. وای از کجای این شب تار بگویم که باید برم.


خیلی وقته که دلم میخواد شخصی بنویسم اما نمیدونم چرا انتظار دل نوشته هام دیگه برام سخت شده. نمیدونم چرا دلتنگی یادم رفته شاید ... بی خیال بابا. این یه تیکه شخصی است و شخصی حسابش کنید... آره بابا بی خیال