یه رنگیم رو زمانی فهمیدم که چند روز پیش برای مراسم ختم مادربزرگم عازم ارومیه شدم تو هواپیما تو خودم فرو رفته بودم بی توجه به دخترایی که در دو سوی صتدلیم بودند و مهمانداری که نگاهم میکرد که چرا از اول پرواز هدفون به گوش و چشمان بسته نشسته ام. خیلیا دریچه تهویه هوا رو باز کرده بودند و من بیخیال بودم. تا اینکه وقت پذیرائی شد و در چنین حالتی که برای فرو خوردن عصبانیتم شروع به خوردن میکنم. وقتی که دیدم خیلی از آقایون و خانوما با کارد سیبشون رو پوست می کندند حالم بهم خورد و با یک گاز جانانه به سیب سرخ حمله کردم طوری که همه برگشتند و نگاهم کردند تازه فهمیدم که که بی کلاس هستم که تو یه پرواز هواپیمایی با ایرباس که احتمال زنده بودنم خیلی بیشتر از توپولف بود سیب گاز می زدم. این همه بیکلاسیم رو دوست دارم. غرورم سرجاش اما این بیخیالیم رو نمیدونم گجای دلم بذارم؟ |