دلم برای روزهای اول دانشگاه تنگ شده است. دلم برای چشمهای
پاک بچه ها تنگ شده است. اون روزها به هر چهره ای نگاه می کردی سراسر امید بود و
خوبی و پاکی. اما امروز چی؟ خستگی از چشمان همه می بارد.
دلم برای چشمان پاکی تنگ میشود که حرف می زدند و عاشق
بودند. دلم برای چشمانی تنگ میشود که وقتی به آنها نگاه می کردی از شرم سرشان را
پائین می انداختند و حجب و حیایشان مثال زدنی بود.
نمیدونم چرا این روزها همه چشمها یه رنگ دیگه شدند فکر
میکنم مقصرش این لنزهای چینی رنگ و وارنگ هستند که نقاب چشمها شدند.
چشم پسرا همش در حال وول خوردن هستند و چشم دخترا هم پشت
عینکهای دودی به تاریکی عادت کرده اند.
یه عکس و یه ترانه همه بهونه این نوشتنهاست. من هنوز دنبال
همون چشمها هستم. این روزها هم چشمها هم بازیگران خوبی شدند. یه زمونی می گفتند
چشما دروغ نمیگن اما انگار اونا هم یاد گرفتن که زل بزنن تو چشم بقیه و دروغ
بگویند.
خبری از اون چشمهای پاک و عاشق نیست. چشمای سیاه و عسلی و
آبی و خرمائی و سبز همه مصنوعی شده اند. ته خیلی از چشمها خالی شده است.
من خودم، چشمام از پشت یه قفس شیشه ای همه چیز رو می بینه و
دلم میخواد یه روز آزاد و رها و تنها خودش بتونه همه چی رو ببینه و لذت ببره اما
خب می دونم که فعلا این آرزو دست نیافتنی است.
یه دوست خوبی دارم که شعرهای خوبی می نویسد. این شعر «چشم
تو» رو بیت اولش رو سالها پیش من برای یک نفر (همونی که اتفاقا چند روز پیش تو فیس
بوک دیدمش) که برایم مقدس بود نوشتم و ارس عزیز در ادامه این ترانه زیبا رو نوشته
است. ارس شاعر خوبی است و امیدوارم که مث من تنبلی نکند و بیشتر از اینا بنویسید و
ازش قول گرفتم که شعرها و ترانه های خوبش رو اینجا برای استفاده دیگران بگذارم.
ارس جان بابت این ترانه زیبات ازت ممنونم.