الان که دارم می نویسم امتحاناتم تموم شده و بدجوری احساس خستگی میکنم طوری که حتی نوشتنم نیز دست خودم نیست همین چند ساعت پیش این ترانه رو نوشتم و اصلا هم حال و حوصله اصلاح و ویرایشش رو هم نداشتم ولی برای اینکه یه کم حالم خوب بشه اینجا می نویسم :

خسته
کمکم کن که رها بشم از دلواپسیا
دیگه بسه برام دیدن داغ اطلسیا
برم اونجایی که باز نباشه نیرنگ و دروغ
باز نمیخوام ستاره دلم بشه پرفروغ
بیا ،از ترانه های خسته تو رهایم کن
تو هجمه هیاهو و همهمه صدایم کن
من خسته ام ، خسته از حضور عشق و زندگی
دیگه چه فایده ازاین همه راستی و سادگی
تو این کویر زندگی چه سادگیا کردم
آخرشم دیدم که لبریزه غصه و دردم
کو هم صدایی که برام ترانه ای بخونه
کو یه مرغ عشقی که عاشقانه ای بخونه
دلزده ام از باور زندگی در نگاهم
ببین چه جوری شبا همرنگ موی سیاهم
دلم گرفته و خسته از این همه سیاهی
بگو کی رها میشم از این بختک تباهی
«اکبر یارمحمدی»
امیدوارم که منو ببخشید اینقدر دارم تلخ و تاریک به زندگی نگاه میکنم ولی باور کنید دیگه خسته شدم و هیچ جایی برای فریاد زدن پیدا نکردم الا اینجا پس اگه دلتنگیام هم به زبون ترانه شده منو ببخشید بهرحال اینم سرنوشت منه . اگه هر نظری دارید بهم بگید. |